آناهیتا
به یاد آن الهه ی آبها.....
من و یاد تو عالمی داریم چشمت آیینه دار اشک من است شب چراغی و شبنمی داریم پيش چشمت خطاست شعر قشنگ چشمت از شعر من قشنگتر است! من چه گويم كه در پسند آيد؟ دلم از اين غروب تنگتر است! فريدون مشيري امروز دانشگاه فردوسی هم بالاخره عرض اندامی کرد . از ظهر قرار بر تجمع مقابل در اصلی دانشگاه بود و دانشجویان سبز هم جلوی دانشکده دندانپزشکی جمع شدند. ديشب هم خوابگاهي ها تجمع داشتن. شعارهایی نظیر:((مرگ بر دیکتاتور)) ((مرگ بر خامنه ای)) ((خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست)) ((توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد)) ((یا حسین میر حسین)) و... داده می شد. تمام درب های خارجی به شدت کنترل می شد و گروه ضربت هم پشت در بود. حتی در را باز کردند و داخل دانشگاه شدند.حراست دانشگاه به شدت مراقبت می کرد. فیلم می گرفتن و بین بچه ها راه می رفتن... یکی از دانشجوها رو هم می خواستن بگیرن.خلاصه درگیری زیاد بود . داد می زدن دست می زدن شعار می دادن .... بچه ها پراکنده بودن و خیلی ها فقط اطراف جمع بودن .یکی مثل منم که افتاده بودم تو کلاس یه استاد کنه ولم نکرد تا رسیدم جمع و جور شده بود . ولي خيلي خوشحال شدم ديگه داشتم از بچه هاي دانشگاهمون نااميد مي شدم ولي حالا وضع فرق كرده حتما تا 16 آذر منسجم ترم مي شيم. پ.ن:اميدمون رو نبايد از دست بديم بالاخره حق پيروز مي شه .اين رو همه ي تاريخ ثابت كرده. پ.ن:از دوستم(اسمشو نمي گم) تشكر ويژه به خاطر اينكه تمام خبرها رو بهم سر كلاس مزخرفم مي داد و برام كلي عكس و فيلم گرفت. پ.ن: به دوستي كه به نام فاطمه تو پست قبلي برام نظر گذاشته بود: ممنون به فكر مايي. ولي نتیجه ی کارها و حرفای امروز ما رو امروز قرار نیست ببینید ولی دیری نمی گذره که خواهید دید. زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود. ونمايشگاه امسال.... تو شهر هيچ تبليغات درست و حسابي نبود براي همين من روز يكي مونده به آخر رفتم. تمام كتاباي درسي كه مي خواستم يا تموم شده بود يا نداشتن. فقط تونستم بيشتر كتاباي داستاني مثل داستان كوتاه ارنست همينگوي. دوتا كتاب از گابريل گارسيا ماركز.و مثل هميشه چند تا كتاب تاريخي و شعر با چند تا كتاب ديگه واسه خودم خريدم. آخ حرصم مي گيره از آدمايي كه براي وقت هدر دادن ميان نمايشگاه يا فكر مي كنن اينجا پاركه دست اندر دسته هم قدم مي زنن هيچي هم نگاه نمي كنن . جالب بود پارسال از دكتر شريعتي خيلي كتاب كم بود ولي امسال چندين غرفه مخصوص كتاباي دكتر شريعتي بود. از طرفي هم انتشارات هايي كه كتب مذهبي دارن بيشتر از پارسال بود. غرفه هايي كه كتب كمك درسي و تست رو در بر مي گرفت شايد نصفي از نمايشگاه مي شد. اما به طور كل حالت نمايشگاه به حراج آخر فصل كتاب ها بيشتر شبيه تا اينكه تو نمايشگاه بتوني كتابايي كه كم يابن يا جديدن يا خلاصه كتاباي خيلي خاص پيدا كني.


مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
حالا بفرماييد بيسكوئيت مجازي دوستان.![]()


![]()
![]()
چندتا هم واسه دختر داييم و پسرخالم كه جمعه تولدشونه.![]()
من موندم اينا چرا ميان نمايشگاه آخه.
از همه جالبتر صف هاي طويل خوراكي فروشي ها بود .مخصوصا ذرت مكزيكي و آش .![]()
![]()
ولي بازم همينم غنيمته ...![]()
| Design By : Night Skin |




