ولی خوب دلم براش تنگ شده بود سه ساله ازدواج کرده و ما خونش نرفتیم. تازه هیچ جای اون مسائل به من ربطی نداشته. تنها کاری که کردیم این بوده که همه چیز رو انداختیم گردن اون و هیچ کس به کارای خودش فکر نکرد.دیروز با هاجر دخترخالم بودم تو چند دقیقه فکرامونو کردیم و حرف مامانامون رو کنار گذاشتیم و رفتیم در خونش.
داییم تنها بود . هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد . انگار منتظرمون بوده و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده . بعد سه سال بغلش کردم و با هم رو بوسی کردیم خیلی دلم براش تنگ شده یود. کلی با هم حرف نگفته داشتیم .
از اونجا که اومدیم بیرون هر دومون داشتیم از ذوق می ترکیدیم.یه حس عالی دارم. با خودم می گفتم چقدر بچگی عالی بود کسی به فکر کوچیک بزرگی و اون چی گفت من چی گفتم نیست بچه ها اگه به بهانه ای قهر می کنن بدون بهانه آشتی می کنن.
واقعا هیچی ارزش خراب کردن رابطه ها رو نداره. فرصت اینکه به بقیه بگیم دوسشون داریم کمه. خدایا ممنونم که فرصت اینو بهم دادی که به دایی کوچیکم بگم که دوسش دارم.

همه چی آرومه تو به من دل بستی....
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....
شک نداری دیگه تو به احساس من.....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم...
پیشم هستی حالا به خودم می بالم....
تو به من دل بستی از چشات معلومه....
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
تشنه چشماتم منو سیرابم کن....
منو با لالایی دوباره خوابم کن....
بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....
پیشم هستی حالا به خودم می بالم....
تو به من دل بستی از چشات معلومه....
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
همه چی آرومه تو به من دل بستی .....
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....
شک نداری دیگه تو به احساس من...
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
_________________
جغرافیای کوچک من بازوان توست...
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من...
**********

شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد
((گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟))
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
مهدی اخوان ثالث(م.امید)

به مغرب، سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت كوهساران
فرو می ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران
****
ز هر سو بر سواری غلط می خورد تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره می نالید از درد سوار زخمدار نیم مرده
****
ز سم اسب می چرخید بر خاك به سان گوی خون آلود، سرها
ز برق تیغ می افتاد در دشت پیاپی دستها، دور از سپرها
****
میان گردهای تیره چون میغ زبانهای سنانها برق می زد
لب شمشیرهای زندگی سوز سران را بوسه ها بر فرق می زد
****
نهان می گشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی
در آن تاریك شب، می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی
****
دل خوارزمشه یك لحمه لرزید كه دید آفتاب بخت، خفته
ز دست تركتازیهای ایام به آبسكون شهی بر تخت،خفته
****
اگر یك لحظه امشب دیر جنبد سپیده دم جهان در خون نشیند
به آتشهای ترك و خون تازیك ز رود سند تا جیحون نشیند
****
به خوناب شفق در دامن شام به خون آلوده،ایران كهن دید
در آن دریای خون، در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید
****
به پشت پرده شب دید پنهان زنی چون آفتاب عالم افروز
اسیر دست غولان گشته فردا چو مهر آید برون از پرده روز
****
به چشمش ماه آهویی گذر كرد اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال، آهو بچه ای چند سوی مادر دوان وز وی گریزان
****
چه اندیشید آن دم كس ندانست كه مژگانش به خون دیده تر شد
چون آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم كمی سوزنده تر شد
****
زبان نیزه اش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست به هر جنبش سری بر دامن انداخت
****
چون لختی در سپاه دشمنان ریخت از آن شمشیر سوزان، آتش تیز
خروش از لشكر انبوه برخاست كه از این آتش سوزنده پرهیز
****
در آن باران تیر و برق پولاد میان شام رستاخیز می گشت
در آن دریای خون در دشت تاریك به دنبال سر چنگیز می گشت
****
بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه، كار مرگ می كرد
ولی چندانكه برگ از شاخه می ریخت دو چندان می شكفت و برگ می كرد
****
سرانجام آن دو بازوی هنرمند ز كشتن خسته شد، وز كار واماند
چو آگه شد كه دشمن خیمه اش جست پشیمان شد كه لختی ناروا ماند
*****
عنان باد پای خسته پیچید چو برق و باد، زی خرگاه آمد
دوید از خیمه، خورشیدی به صحرا كه گفتندش سواران: شاه آمد
*****
2
میان موج می رقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه
به رود سند می غلطید بر هم ز امواج گران كوه از پی كوه
****
خروشان، ژرف، بی پهنا، كف آلود دل شب می درید و پیش می رفت
از این سد روان در دیده شاه ز هر موجی هزاران نیش می رفت
****
نهاده دست بر گیسوی آن سرو بر این دریای غم،نظاره می كرد
بدو می گفت: اگر زنجیر بودی ترا شمشیرم امشب پاره می كرد
*****
گرت سنگین دلی، ای نرم دل آب! رسید آنجا كه بر من راه بندی
بترس آخر ز نفرینهای ایام كه ره بر این زن چون ماه بندی!
*****
ز رخسارش فرو می ریخت اشكی بنای زندگی بر آب دیده می دید
در آن سیمابگون امواج لرزان خیال تازه ای در خواب می دید
*****
اگر امشب زنان و كودكان را ز بیم نام بد در آب ریزم
چو فردا جنگ بر كامم نگردید توانم كز ره دریا گریزم
****
به یاری خواهم از آن سوی دریا سوارانی زره پوش و كمانگیر
دمار از جان این غولان كشم سخت بسوزم خانمانهایشان به شمشیر
****
شبی آمد كه می باید فدا كرد به راه مملكت،فرزند و زن را
به پیش دشمنان استاد و جنگید رهاند از بند اهریمن، وطن را
****
درین اندیشه ها می سوخت چون شمع كه گردآلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد برخاك شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری
****
پس آنگه كودكان را یك به یك خواست نگاهی خشمآگین در هوا كرد
به آب ديده اوا دادشان غسل سپس در دامن دريا رها كرد
****
بگیر ای موج سنگین كف آلود! ز هم واكن دهان خشم، واكن
بخور ای اژدهای زندگی خوار! دوا كن درد بی درمان دوا كن
****
زنان چون كودكان در آب دیدند چو موی خویشتن در تاب رفتند
وز آن درد گران، بی گفته شاه چو ماهی در دهان آب رفتند
****
شهنشه لمحه ای بر آبها دید شكنج گیسوان تاب داده
چه كرد از آن سپس، تاریخ داند به دنبال گل بر آب داده!
****
شبی را تا شبی با لشكری خرد ز تنها سر، ز سرها خود افكند!
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند چو كشتی بادپا در رود افكند!
****
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب، آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز: كه گر فرزند باید، بايد اين سان
****
بلی، آنان كه از پیش بودند چنین بستند راه ترك و تازی
ازآن، این داستان گفتم كه امروز بدانی قدر و بر هیبتش نبازی
****
به پاس هر وجب خاكی از این ملك چه بسیار است آن سرها كه رفته!
ز مستی بر سر هر قطعه زین خاك خدا داند چه افسرها كه رفته!
امام حسین (ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود . افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان می دهند. ((دکتر علی شریعتی))
هیچ وقت درست و حسابی فکر کردیم چرا امروز بعد از این همه سال مهم باقی مونده؟
آره شاید اگه یک لحظه فکر می کردیم امروز کسی تو خیابونا کشته نمی شد. شاید اگه یک لحظه فکر می کردیم امروز چه روزیه کسی روش نمی شد به کسی سیلی بزنه . شاید اگه یادمون میومد چه کسانی با چه هدفی یاد امروز رو زنده نگه داشتن شرممون میومد از اینکه بخوایم خانواده ای رو تو این روز عزادار کنیم.
قلبم درد می کنه انگار یکی بهش چنگ انداخته.فلبم از کسانی که امروز به دست یزید صفت های امروز کشته شدند درد گرفت.قلبم از ناحقی دوباره که صاحبان این روز براش جان دادند درد گرفت.قلبم از دروغ و اسلام دروغین درد گرفت.
خدایا کمکمون کن همونطور که یاریگر تمام مردان مثل حسین و زنان مثل زینب تاریخ بودی.
پ.ن: خبر تاسف باری رو از دانشگاه آزاد مشهد شنیدم .که عده ای با چاقو از روی دیوارها به داخل رفتن و عده ای از دانشجوها رو داخل دانشگاه مضروب کردن . یکی از این افراد یه دختره که می شناسمش وجلوی در ورودی آموزش بهش چاقو زندن.وظاهرا دو نفر کشته شدن.واقعا یعنی چی؟
بیانیه شماره ۱۷ میرحسین موسوی و راه حل های برون رفت از بحران


